عاشقانه های بهار
ما خدا را با خود سر دعوا بردیم. و قسمها خوردیم. ما به هم بد کردیم. ما به هم بد گفتیم. ما حقیقتها را زیر پا له کردیم، و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم. روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم. از شما می پرسم ما که را گول زدیم؟ کاش غصه تموم میشد کاش گریه نمیکردم من باعث و بانیشم دنبال چی میگردم ؟! تقصیر خودم بوده هرچی که سرم اومد از هرجی می ترسیدم عیناْ به سرم اومد تا حس منو دیدی احساس خطر کردی تا رازمو فهمیدی دنیارو خبر کردی این حادثه ی تلخو از چشم تو میبینم تو روی تو دنیا بود من پشت تو جنگیدم دوست داشتن گاهی سخت می شود! دوستش داری و نمی داند... دوستش داری و نمی خواهد... دوستش داری و نمی آید... دوستش داری و سهم تو از بودنش، تصویری است بر بوم ذهنت... رویایی است در سرزمین خیالت! به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم ؛ به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم ؛ به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم ؛ به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم . چرا ؟ از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم من که تو بن بست غربت سهمی از آوار پاییز شب عاشقونه ی من چه حروم شد ندونستم باید از تو می گذشتم شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست تا به امید ورود تو دهان وا کردم با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم يک نفر دلواپسم اين پا و آن پا مي کند کا ري از من بلکه بر مي آيد و من نيستم خواب و بيداري خدايا باز هم سر مي رسد نامه هايم از سفر مي آيد و من نيستم هرچه مي رفتم به نبش کوچه او ديگر نبود روزي آخر يک نفر مي آيد و من نيستم در خيابان در اتاقم روي کاغذ پشت ميز شعر تازه مي آيد و من نيستم ...... بعدها اطراف جاي شب نشيني هاي من بوي عشق تازه تر مي آيد و من نيستم بعدها وقتي که تنها خاطراتم مانده است عشق روزي رهگذر مي آيد و من نيستم من تا ابد کنار تو مي ماندم من تا ابد ترانه عشقم را در آفتاب چشمان تو مي خواندم
خیالت تخت
من وفادارم...
و من چه ساده لوحانه
خیالم را تختی کردم برای عشقبازی تو با دیگری...
تا اینکه یه روز اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که
::ادامه مطلب::

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز
مهلت بودن با تو که تموم شد
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |



