تبليغاتX
عاشقانه های بهار


عاشقانه های بهار

 
بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود. بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود.

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم.

و قسمها خوردیم. ما به هم بد کردیم. ما به هم بد گفتیم.

ما حقیقتها را زیر پا له کردیم، و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم.

روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم.

از شما می پرسم ما که را گول زدیم؟


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390| ساعت 10:31| توسط بهار| |

 

کاش غصه تموم میشد کاش گریه نمیکردم

من باعث و بانیشم دنبال چی میگردم ؟!

تقصیر خودم بوده هرچی که سرم اومد

از هرجی می ترسیدم عیناْ به سرم اومد

تا حس منو دیدی احساس خطر کردی

تا رازمو فهمیدی دنیارو خبر کردی

این حادثه ی تلخو از چشم تو میبینم

تو روی تو دنیا بود من پشت تو جنگیدم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390| ساعت 10:28| توسط بهار| |

مدام می گفتی
خیالت تخت
من وفادارم...
و من چه ساده لوحانه
خیالم را تختی کردم برای عشقبازی تو با دیگری...
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390| ساعت 13:15| توسط بهار| |

دوست داشتن گاهی سخت می شود!

دوستش داری و نمی داند...

دوستش داری و نمی خواهد...

دوستش داری و نمی آید...

دوستش داری و سهم تو از بودنش، تصویری است بر بوم ذهنت...

رویایی است در سرزمین خیالت!

دوستش داری و سهم تو از این همه عشق... تنهایی است!!!
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390| ساعت 14:0| توسط بهار| |

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390| ساعت 10:22| توسط بهار| |

به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم

به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم

به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم

به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر

 صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم ؛

به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم ؛

به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم ؛

به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم .

تا اینکه یه روز اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که

چرا ؟


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389| ساعت 11:2| توسط بهار| |

 

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ


گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

 

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

 
تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدانگهدار

 
بنویس مهلت موندن یه نفس بود


سهم من از همه دنیا یه قفس بود

 

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

 
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

 

من که تو بن بست غربت سهمی از آوار پاییز

 
فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

 

شب عاشقونه ی من چه حروم شد

 
مهلت بودن با تو که تموم شد

 

ندونستم باید از تو می گذشتم

 
وقتی از غربت چشمات می نوشتم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389| ساعت 10:19| توسط بهار| |

روی آن شیشه تب دار تو را «ها» کردم      اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد          شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست        تا به امید ورود تو دهان وا کردم

با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را    عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389| ساعت 13:35| توسط بهار| |

صبح روزي ، پشت در مي آيد و من نيستم        قصه دنيا به سر مي آيد و من نيستم

يک نفر دلواپسم اين پا و آن پا مي کند        کا ري از من بلکه بر مي آيد و من نيستم

خواب و بيداري خدايا باز هم سر مي رسد       نامه هايم از سفر مي آيد و من نيستم

هرچه مي رفتم به نبش کوچه او ديگر نبود     روزي آخر يک نفر مي آيد و من نيستم

در خيابان در اتاقم روي کاغذ پشت ميز          شعر تازه مي آيد و من نيستم ......

بعدها اطراف جاي شب نشيني هاي  من          بوي عشق تازه تر مي آيد و من نيستم

بعدها وقتي که تنها خاطراتم مانده است       عشق روزي رهگذر مي آيد و من نيستم  

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389| ساعت 13:11| توسط بهار| |

فردا اگر ز ره نمي آمد

من تا ابد کنار تو مي ماندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در آفتاب چشمان تو مي خواندم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389| ساعت 14:25| توسط بهار| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست